نرم افزار رسول آفتاب:
قرائت 425 غزل از غزلیات دیوان شمس توسط دکتر عبدالکریم سروش - متن کامل دیوان شمس به تصحیح دکتر بدیع الزمان فروزانفر - نمایش متن گزید به خط زیبای نستعلیق- بیش از 100 غزل به صورت MP3 - امکان جستجوی پیشرفته بر روی دیوان شمس - چاپ غزلیات به خط زیبای نستعلیق - مقدمه دیوان شمس از زبان دکتر عبدالکریم سروش - تفسیر کامل 3 غزل ناب از غزلیات شمس توسط دکتر عبدالکریم سروش - فیلم از مزار مولانا و شهر قونیه - تفال به دیوان شمس - تصنیف و آواز با صدای اساتید موسیقی ایران بیش از 500 قطعه آوازی - موسیقی سنتی - رابط کاربر زیبا و جذاب
این صفخه قسمتی از
نرم افزار رسول آفتاب می باشد
.
اطلاعات بیشتر ...
1
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیر ها
ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگر بار بیا
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
رستم از این نفس و هوا، زنده بلا مرده بلا
رسید آن شه رسید آن شه، بیارایید ایوان را
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود ازین سودا
چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
گر زانکه نه ای طالب جوینده شوی با ما
ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را
ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا
زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
درد ما را در جهان درمان مبادا بی شما
جمله یاران تو سنگند و تویی مرجان چرا
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
بروید ای حریفان بکشید یار ما را
چمنی که تا قیامت گل او ببار بادا
رو ترش کن که همه رو ترشانند اینجات
در میان عاشقان عاقل مبا
از یکی آتش برآوردم ترا
من از کجا غم و شادی این جهان ز کجات
چو اندر آید یارم چه خوش بود به خدا
در هوایت بی قرارم روز و شبت
هیچ می دانی چه می گوید رباب
کار همه محبان همچون زرست امشب
به جان تو که مرو از میان کار مخسب
آن خوجه را از نمیشب بیماریی پیدا شده ست
آمده ام که تا بخود گوش کشان کشانمت
آن نفسی که با خودی یار چو خار آیدت
که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
بیایید بیایید که گلزار دمیده ست
این خانه که پیوسته درو بانگ چغانه ست
ببستی چشم یعنی وقت خوابست
بیا کامروز ما را روز عید استت
هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت
عاشقان را گر چه در باطن جهانی دیگرست
خاک آنکس شو که آب زندگانش روشنستت
در ره معشوق ما ترسندگان در کار نیست
گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست
هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت
من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست
سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت تست
مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است
عاشقان را جست و جو از خویش نیست
در دل و جان خانه کردی عاقبت
عاشقی و بی وفایی کار ماست
گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت
امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست
از دل به دل برادر گویند روز نیست
این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
امروز روز نوبت دیدار دلبرست
از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
عاشق آن قند تو جان شکر خای ماست
یوسف کنعانیم روی چو ما هم گواست
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
باز در آمد به بزم مجلسیان دوست دوست
ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرین است
سه روز شد که نگارین من دگرگونست
اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراست
ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست
صوفیان آمدند از چپ و راست
عشق جز دولت و عنایت نیست
ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد
بیگاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد
آن کیست آن آن کیست کو سینه را غمگین کند
امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می رسد
آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود
مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود
آب زنید راه را هین که نگار می رسد
بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود
این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می شود
زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند
طوطی جان مست من از شکری چه می شود
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد
بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
بر آمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید
مرا عاشق چنان باید که هر باری که بر خیزد
مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد
سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود
برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
امروز جمال تو سیمای دگر دارد
آن کس که ترا دارد از عیش چه کم دارد
نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
از سرو مرا بوی بالای تو می آید
عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد
ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد
عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آ مد
بمیرید، بمیرید، درین عشق بمیرید
برانید برانید که تا باز نمانید
ملولان همه رفتند در خانه ببندید
در خانه نشسته بت عیار کی دارد
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
آن سرخ قبایی که چو مه پار بر آمد
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
مرغان که کنون از قفص خویش جدایید
بگو دل را که گرد غم نگردد
اگر عالم همه پر خار باشد
ز خاک من اگر گندم برآید
امروز نگار ما نیامد
دشمن خویشیم و یار آنک ما را می کشد
اینک آن جویی که چرخ سبر را گردان کند
گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد
نام آنکس بر که مرده از جمالش زنده شد
رو ترش کردی مگر دی باده ات گیرا نبود
دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد
خنک آنکس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد
هله نومید نباشی که تو را یار براند
صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد
ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید
ای خدا از عاشقان خشنود باد
گر ساعتی ببری ز اندیشه ها چه باشد
یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند
جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید
تا چند خرقه بر درم از بیم و از امید
بگیر دامن لطفش که ناگهان نگریزد
مده بدست فراقت دل مرا که نشاید
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند
مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند
ما را خدا از بهر چه آورده بهر شور و شر
مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر
نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر
داد جاروبی به دستم آن نگار
عقل بند رهرو انست ای پسر
نرم نرمک سوی رخسارش نگر
باز شد در عاشقی بابی دگر
ای جان جان جانها جانی و چیز دیگر
آمد بهار خرم و آمد رسول یار
سست مکن زه که من تیر توام چار پر
بیار ساقی بادت فدا سر و دستار
درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
عشق جانست عشق تو جانتر
چنان مستم چنان مستم من امروز
درین سرما سر ما داری امروز
دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش
اندر آ ای اصل اصل شادمانی شاد باش
آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
گر لب او شکند نرخ شکر می رسدش
آنک جانش داده ای آن را مکش
باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
جان منست او هی مزنیدش
گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
کعبه جانها توی گرد تو آرم طواف
به دلجویی و دلداری در آمد یار پنهانک
امروز بحمدالله از دی بترست این دل
آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام
ای یار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام
ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
کاری ندارد ای جهان تا چند گل کاری کنم
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
عشقا ترا قاضی برم کاشکستیم همچون صنم
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
جمع تو دیدم پس ازین هیچ پریشان نشوم
تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسم
آمده ام که سر نهم عشق ترا بسر برم
هر شب و هر سحر ترا من به دعا بخواستم
دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم
ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام
تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم
کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
طواف حاجیان دارم به گرد یار می گردم
چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
من از اقلیم بالایم سر عالم نمی دارم
من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
به گرد دل همی گردی چه خواهی کرد می دانم
تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی دانم
ندارد پای عشق او دل بی دست و پایم
من دلق گرو کردم عریان خراباتم
رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم
بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
بی خود شده ام لیکن بی خودتر از این خواهم
جانم به فدا بادا آن را که نمی گویم
بیایید بیایید به گلزار بگردیم
حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم
بجوشید بجوشید که ما بحر شعاریم
از اول امروز چو آشفته و مستیم
ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
ایهاالعشاق آتش گرفته چون استاره ایم
چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم
هوسیست در سر من که سر بشر ندارم
چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
دل چه خوردست عجب دوش که من مخمورم
در فرو بند که ما عاشق این میکده ایم
عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
از بت با خبر من خبری می رسدم
ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم
گر تو خواهی که ترا بی کس و تنها نکنم
چند خسپیم صبوحیست صلا برخیزیم
گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
من ازین خانه پر نور بدر می نروم
می رسد بوی جگر از دو لبم
ای گزیده یا چونت یافتم
عاشقی بر من پریشانت کنم
من به سوی باغ و گلشن می روم
امشب ای دلدار مهمان توییم
ما ز بالاییم و بالا می رویم
من اگر مستم اگر هشیارم
من که حیران ز ملاقات توام
ای مطرب این غزل گو کای یار توبه کردم
اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدم
من پاک باز عشقم تخم غرض نکارم
باز آمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
اشکم دهل شدست ازین جام دم به دم
برخیز تا شراب به رطل و سبو خریم
چیزی مگو که گنج نهانی خریده ام
با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم
بگشای چشم خود که از آ چشم رو شنیم
ما در جهان موافقت کس نمی کنیم
خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم
ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیم
همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم
گه چرخ زنان همچون فلکم
تلخی نکند شیرین ذقنم
آتشی از تو در دهان دارم
آه چه بیرنگ و بی نشان که منم
منم آن بنده مخلص که از آن روز که زادم
دزیده چون جان می روی اندر میان جان من
ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچست از جهان
این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من
قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
سیر نمی شوم ز تو ای مه جانفزای من
دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
باز نگار می کشد چون شتران مهار من
تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من
عید نمای تو عید را ای تو هلال عید من
یا رب من بدانمی چیست مراد یار من
تا چه خیال بسته ای ای بت بد گمان من
مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان
نشانیهاست در چشمش نشانش کن نشانش کن
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
ای قاعده مستان در همدگر افتادن
ای جانک من چونی یک بوسه به چندان جان
ای یار مقامر دل پیش آ و دمی کم زن
آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن
اگر خواهی مرا می در هوا کن
عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
ای خدا این وصل را هجران مکن
ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن
گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن
چون جان تو می ستانی چون شکرست مردن
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
می بینمت که عزم جفا می کنی مکن
بشنیده ام که عزم سفر می کنی مکن
باز فرو ریخت عشق از در و دیوار من
به جان تو که از ین دلشده کرانه مکن
آن دلبر من آمد بر من
با من صنما دل یک دل کن
یا صغیر السن یا رطب البدن
ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
نبود چنین مه در جهان ای دل همینجا لنگ شو
والله ملولم من کنون از جام و سفراق و کدو
ای تن و جان بنده او بند شکر خنده او
چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم ازو
روشنی خانه توی خانه بمگذار و مرو
کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو
ای تو خموش پر سخن چیست خبر بیا بگو
در سفر هوای تو بی خبرم به جان تو
سخت خوشست چشم تو وان رخ گلفشان تو
سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو
دگر باره بشوریدم بدان سانم به جان تو
اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شو
نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او
ای یار قلندر دل دلتنگ چرایی تو
خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو
دوش خوابی دیده ام خود عاشقان را خواب کو
خنک آن دم که نشینم در ایوان من و تو
گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو
تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
هله ای شاه مپیچان سر و دستار مرو
رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو
مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو
مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو
قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
این کیست این کیست این شیرین و زیبا آمده
ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده
باده بده باد مده وز خودمان یاد مده
کجا شده عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده
زهی بزم خداوندی زهی میهای شاهانه
من بیخود و تو بیخود ما را که بر خانه
آن یار غریب من آمد به سوی خانه
این نیمشبان کیست چو مهتاب رسیده
خدایا مطربان را انگبین ده
ای دو چشمت جاودان را نکته ها آموخته
ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
تا چه عشقت آن صنم را با دل پر خون شده
این چه بد صرصرست از آسمان پویان شده
ای خداوند یکی یار جفا کارش ده
اینجا کسیست پنهان دامان من گرفته
باز آمده آن مغنی با چنگ ساز کرده
باده بده ساقیا عشوه و بادم مده
گر باغ ازو واقف بدی از شاخ تر خون آمدی
ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری
چون در شوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی
من پیش ازین می خواستم گفتار خود را مشتری
بر گذری در نگری جز دل خوبان نبری
سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گری
تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی
آمده ای که راز من بر همگان بیان کنی
ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده ای
جان به فدای عاشقان خوش هوسیست عاشقی
چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی
آب تو ده گسسته را در دو جهان سقا تویی
باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ای
ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری
تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی
مسلمانان مسلمانان مرا ترکیست یغمایی
چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی
مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی
رها کن ماجرا ای جان فرو کن سر ز بالایی
بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی
چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری
بر آ بر بام ای عارف بکن هر نیمشب زاری
اگر بی من خوشی یارا به صد دامم چه می بندی
ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
جانا به غریبستان چندین به چه می مانی
در پرده خاک ای جان عیشیست به پنهانی
همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی
ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی
گر شمس و قمر خواهی نک شمس و قمر باری
ما می نرویم ای جان زین خانه دگر جایی
گر این سلطان ما را بنده باشی
تو نقشی نقش بندان را چه دانی
کجا شد عهد و پیمانی که کردی
خوش آخر بگو ای یار چونی
سوالی دارم ای خواجه خدایی
هلا ای آب حیوان از نوایی
کجایید ای شهیدان خدایی
دلاراما چنین زیبا چرایی
روز ار دو هزار بار می آیی
باغست و بهار و سرو عالی
با این همه مهر و مهربانی
آورد خبر شکرستانی
ای وصل تو آب زندگانی
ای چشم و چراغ شهریاری
ای جان جهان چه می گریزی
مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی
ساقیا بر خاک ما چون جرعه ها می ریختی
آتشینا آب حیوان از کجا آورده ای
پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای
ای که جانها خاک پایت صورت اندیش آمدی
در دو چشم من نشین ای آنک از من من تری
گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی
اقتلونی یا ثفاتی ان فی قتلی حیاتی
خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
چو به شهر تو رسیدم تو زمن گوشه گزیدی
خبریست نو رسیده تو مگر خبر نداری
چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
صفت خدای داری چو به سینه ای در آیی
بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی
برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای
در دلت چیست عجب که چو شکر می خندی
هر دم ای دل سوی جانان می روی
بار دیگر عزم رفتن کرده ای
با وفا یار جفا آموختی
با من ای عشق امتحانها می کنی
چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسبی
ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی
گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
یا من عجب افتادم یا تو عجب فتادی
ای برده اختیارم تو اختیار مایی
هر روز بامداد طلب کار ما تویی
شاها بکش قطار که شه وار می کشی
ای آسمان که بر سر ما چرخ می زنی
سوگند خورده ای که ازین پس جفا کنی
اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی
سلطان منی سلطان منی
صنما خرگه توام که بسازی و بر کنی
جان جهان دوش کجا بوده ای
دفتر مهمان
خرید
تفال به دیوان حافظ
دیوان غزلیات حافظ
صفحه اصلی