... نرم افزار لسان الغیب: صحیح ترین نسخه صوتی دیوان غزلیات حافظ همراه با شیوا خوانی و شمرده خوانی - با سندیت علمی - متن خوشنویسی شده اشعار حافظ - شرح غزلیات - مشاعره - متن کامل دیوان شمس و مثنوی معنوی به همراه امکان جستجو و
0
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
صلاح کار کجا و من خراب کجا
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
>
صوفی بیا که آینه صافیست جام را
ساقیا برخیز و درده جام را
رونق عهد شباب است دگر بستان را
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
ساقی به نور باده برافروز جام ما
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
میدمد صبح و کله بست سحاب
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
خیال روی تو در هر طریق همره ماست
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
رواق منظر چشم من آشیانه توست
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
المنه لله که در میکده باز است
اگر چه باده فرح بخش و باد گلبیز است
حال دل با تو گفتنم هوس است
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
کنون که بر کف گل جام باده صاف است
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
روضه خلد برین خلوت درویشان است
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
روزگاریست که سودای بتان دین من است
منم که گوشه میخانه خانقاه من است
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
خم زلف تو دام کفر و دین است
دل سراپرده محبت اوست
آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
دارم امید عاطفتی از جانب دوست
آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
اگر چه عرض هنر پیش یار بیادبیست
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست
جز آستان توام در جهان پناهی نیست
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
کنون که میدمد از بوستان نسیم بهشت
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
ای هدهد صبا به سبا میفرستمت
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
میر من خوش میروی کاندر سر و پا میرمت
چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت
درد ما را نیست درمان الغیاث
تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
دل من در هوای روی فرخ
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
شراب و عیش نهان چیست کار بیبنیاد
دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
روز وصل دوستداران یاد باد
جمالت آفتاب هر نظر باد
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
حسن تو همیشه در فزون باد
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
همای اوج سعادت به دام ما افتد
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد
دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد
آن کس که به دست جام دارد
دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
روشنی طلعت تو ماه ندارد
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
به آب روشن می عارفی طهارت کرد
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
دل از من برد و روی از من نهان کرد
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
چه مستیست ندانم که رو به ما آورد
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار میآورد
نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
یارم چو قدح به دست گیرد
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد
ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
اگر روم ز پی اش فتنهها برانگیزد
به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
من و انکار شراب این چه حکایت باشد
نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
گل بی رخ یار خوش نباشد
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد